کردپرس
امروز، عقربههای زمان در «قلبِ پشدر» ایستادند تا خاکِ سردِ «قلعهدیزه»، کالبدِ مردی را در آغوش بکشد که دههها، نبضِ بیداریِ یک ملت در قلمش میتپید. آیینِ وداع دکتر رفیق صابر (۱۹۵۰-۲۰۲۶)، تجلیِ نمادینِ پیوندِ «روشنفکریِ متعهد» با «مبارزه زیستمند» بود؛ ایستگاه پایانیِ حیات مادیِ فیلسوف-شاعری که هرگز اجازه نداد غبارِ روزمرگی بر صیقلِ آرمانهای انسانیاش بنشیند.
۱. از آکادمیهای صوفیه تا کوههای کردستان: تبارشناسی یک مبارز
رفیق صابر، فرزندِ خلفِ نسلی بود که فلسفه را نه در کتابخانههای ایزوله، بلکه در گذارِ میانِ تبعید، زندان و کوهستان آموخت. او که دانشآموخته ادبیات از دانشگاه بغداد و دکترای فلسفه از دانشگاه صوفیه بلغارستان بود، دیالکتیکِ میانِ «عقلانیتِ مدرن» و «دردِ ملی» را به خوبی درک کرد. صابر از معدود روشنفکرانی بود که در دهه ۷۰ و ۸۰ میلادی، همگام با جنبش نوپای کردستان (شورش نو)، سلاح بر دوش گرفت و در عین حال، تئوریسینِ بیداریِ فرهنگی بود. او به ما آموخت که روشنفکر، «وجدانِ بیدارِ جمعی» است، نه تماشاگرِ تاریخ.
۲. معمارِ «کوردولوژی» و پاسبانِ حافظه تاریخی
خدمات رفیق صابر در ساحتِ اندیشه، بیبدیل است. تأسیس و مدیریت «مرکز کوردولوژی» در سلیمانیه و تلاشهای خستگیناپذیر او در «کتابخانه کردی» (بهویژه در سالهای هجرت در سوئد)، سدی استوار در برابرِ «فراموشیِ تاریخی» ایجاد کرد. او با درک این واقعیت که ملتِ بدون کتابخانه، ملتی بدون آینده است، تمام توانِ علمی خود را صرفِ جمعآوری، طبقهبندی و تحلیلِ میراثِ مکتوب کردستان کرد. آثار او و مجموعههای شعریاش، پلی میانِ «سوررئالیسمِ ادبی» و «واقعیتِ عریانِ سیاسی» هستند و شعر وی از انتزاعِ محض عبور کرده و به مانیفستِ رهایی بدل شده است.
در کارنامه مبارزاتی او، نامهای بزرگی چون شیرکو بیکس، بختیار علی و همرزمانش در جنبشهای رهاییبخش کردستان به چشم میخورد. او در کنار این قلههای ادبی و سیاسی، جبههای فرهنگی گشود که قدرتِ تخریبیاش برای دیکتاتوری، کمتر از سلاحهای سنگین نبود. صابر در دوران حضور در پارلمان کردستان (پس از ۲۰۰۵) نیز، صدایِ «عدالتخواهیِ نخبگانی» باقی ماند و هرگز شأنِ «روشنفکرِ منتقد» را با «کارگزارِ سیاسی» معامله نکرد.
رفیق صابر امروز به خاک سپرده شد، اما «اندیشه صابری» در سطر سطرِ کتابهایش و در شریانهای مرکز کوردولوژی جاری است. او به تعبیرِ مکتبِ «ادبیاتِ متعهد»، نویسندهای بود که در کلماتش زندگی کرد و در راهِ رهاییِ انسان، فراتر از مرزهای جغرافیایی گام برداشت. او در قلعهدیزه، همانجا که چشم به جهان گشود، به خواب ابدی رفت، اما بیداریای که او در نسلهای پس از خود ایجاد کرد، مرگی نخواهد داشت.
روحش شاد و یادش در جریدهی عالم، جاودان.

نظر شما