به گزارش خبرنگار کردپرس، کتاب خواندنی «کوری» را تمام می کنی و زمین می گذاری… اما این تمام ماجرا نیست و داستان این بار از «کوری» به «بینایی» می رسد. کتابی که ادامه داستان «کوری» است و از بینا شدن مردمانی می گوید که دچار کوری سفید شده بودند. «ژوزه ساراماگو» نویسنده شهیر پرتغالی که برای رمان «کوری» جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد در رمان «بینایی» ماجرای کوران سفید را که تبدیل به بینایانی روشن گر شده اند را روایت می کند.
این کتاب با رأی سفید در انتخابات شروع می شود. انتخاباتی که گرچه حکومت گمان می کند آرای خوبی از جانب مردم به صندوق ها ریخته شود اما درست آنجا که امید به مردم بسته شده برعکس می شود. مردم در این انتخابات شرکت می کنند اما نزدیک به ۸۳ درصد رأی سفید می دهند. «رأی های سفید ضربه ای هولناک بر پیکر دموکراسی وارد کرده که این رأی ها نه از آسمان آمده و نه از زیرزمین، بلکه در همان صندوق هایی بوده که بسیاری از میهن پرستان، مراقبت از آن ها را بر عهده داشتند…».
در واقع «بینایی» راه درمان «کوری» است و همان مردمانی که دچار کوری سفید شده بودند حالا به «بینایی» رسیده اند. موردی که برای حکومت خطرناک قلمداد می شد. «حکومت اکنون دچار بیماری کوری شده و قادر به درک و تحمل بینایی که همان آگاهی ملی است، نیست. حکومت می خواهد با نادان نگه داشتن مردم، مقاصد خود را پیش ببرد و در این راه هر نوع آزادی عقیدتی و سیاسی را سرکوب می کند».

نویسنده با این کتاب نشان ات می دهد که «همان طور که کوری سفید نشانه نابینایی خرد بود، رأی سفید هم علامت بینایی و روشن بینی است. در واقع تمامی آدم هایی که از بیماری کوری رهایی یافته اند به یک شناخت عمیق نسبت به موجودیت خود و نقششان در اجتماع رسیده اند».
«ساراماگو» در این کتاب به حکومت هایی می تازد که به ظاهر خود را مدافع آزادی و دموکراسی دانسته؛ اما در حقیقت مستبد و دیکتاتورند و هیچ گونه آزادی و دانایی را بر نمی تابند.
روایت «بینایی» را که پیش می بری به وضوح متوجه می شوی که کورهای بینا شده قصد دارند تغییری اساسی در زندگی خود بدهند آن هم با روشن گری که به آن رسیده اند.
با خوانش کتاب به نقد تند و عمیقی که نویسنده بر سیاست، دموکراسی، فساد حکومتی و قدرت رسانه ها پی می بری. آنجا که نحست وزیر دستور می دهد رسانه ها همه چیز را ننویسند و همه چیز را فقط آن گونه که حکومت می خواهد، بنویسند.
«ساراماگو» در این رمان به وضوح بیان می کند که چگونه قدرت های حاکم وقتی از کنترل خارج شوند، می توانند به هر بهانه ای برای حفظ موقعیت خود دست به سرکوب و تحریف حقیقت بزنند. در جهان واقعی دموکراسی به عنوان بهترین روش حکمرانی معرفی می شود اما «بینایی» نشان می دهد که همیشه این طور نیست و جایی هم هست که دموکراسی تبدیل به ابزار فریب و سلطه طبقه حاکم خواهد شد.
خط به خط این کتاب را که می خوانی به این درک می رسی که رأی سفید مردم نشان از نارضایتی آنان است اما حکومت آن را تهدیدی برای خود تلقی کرده و با زور پاسخ می دهد. این رمان صرفاً یک داستان سیاسی نیست، بلکه اثری است فلسفی درباره آزادی، مسئولیت اجتماعی و رابطه مردم با حاکمیت.
به آخر کتاب که می رسی شگفت زده می شوی. می فهمی که حکومت تاب بینایی مردم و ایستادگی آنان در برابر فشارها را ندارد و برای همین اقدام به حذف رهبران این بینایی به زعم خود می کند. همان هایی که به کوران سفید برای زنده ماندن کمک کرده بودند. «زن دست هایش را روی میله نرده های تراس گذاشت و سرمای فلز را حس کرد. نمی دانیم که آیا او صدای شلیک پیاپی دو گلوله را شنید یا نه!؟ به یک باره نقش بر زمین شد و خون از بدنش روان و به طبقه پایین چکید. در این حین سگ از اتاق بیرون آمد و بالای سر صاحبش نشست و زوزه کشید که شلیک گلوله سوم صدایش خفه شد».
و درست در انتهای کتاب می بینی که با این اقدام حکومت، بار دیگر آگاهی و بینایی مردم جای خود را به کوری مطلق می دهد. «یکی از کورها از کور دیگر پرسید آیا تو صدایی نشنیدی؟ کور دیگر جواب داد من صدای سه تیر زا شنیدم. صدای زوزه یک سگ را هم شنیدم و البته قادرم صدای زوزه سگ های دیگر را هم بشنوم…».
«بینایی» یک داستان ساده برای سرگرمی نیست بلکه اثری است که خواننده را به چالش می کشد و دیدگاه او را نسبت به سیاست و دموکراسی تغییر می دهد. این رمان برای علاقه مندانی که به دنبال محتواهای اجتماعی، سیاسی و فلسفی هستند بسیار ارزشمند و ضروری است. /

نظر شما